|
حرف حساب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
من باید یه اعترافی بکنم....
این چند روزه اصلا سرم شلوغ نبود.اند فعالیتم این بود که با دسته جارو برقی میفتادم
میفتادم دنبال هر کی که داره از بغلم رد می شه.بیشترم سپیده مورد حمله قرار می گرفت.چون بدتر از من همش تو دست و پا بود.
ولی خیلی خوش گذشت.
عاشق اون دو تا کارگری بودم که همه جعبه ها رو تا می رسیدن خونه پرت می کردن
رو زمین.یارو احساس کرده بود داره فیریزبی بازی میکنه جعبه رو از این سر خونه تا
اون سر خونه پرت میکرد به دوستش..اوج فاجعه قسمتی بود که زهره تو ترافیک با
جوراب پرید بیرون ادامس خرید اومد.ولی به عمرم انقدر نخندیده بودم که این سه
روزخندیدم.
پ.ن)این خونه جدیده خیلی خوبه.قناریم نداره که با صدای محسن نامجو بزنه زیر اواز.
موهای پسر همسایمونم مش کرده و بلند نیست.با ایس پکم دو دقیقه بیشتر فاصله
نداریم(از همه مهمتر)