خدايا!
تو مرا بهتر از خودم مي شناسي و بر احوالاتم آگاهي داري. ميداني كه چقدر كوچكم و توانم چقدر محدود است و ميداني با همه كوچكي، قلم ناچيز خود را همواره به سوي حق و حقانيت به گردش درآورده ام. از «سيمرغ حقيقت» آويخته ام، تا مرا به فراز و اوج ببرد. از وقتي همراه سيمرغ حقيقت شده ام، احساس كوچكي و حقارتم را علاج كرده و ديگر خود را نويسنده حقيري نمي بينم كه براي آرزوهاي كوچك و شهوتهاي حقيرش چيز مي نويسد. «روح بزرگ حقيقت» دلم را وسيع كرده و چشمانم را به افقهاي بازتري گشوده كه ديگر «من» برايم اهميت ندارد. بيان حقيقت برايم «عادت» شده و بسياري اوقات حتي اگر بيان حقيقت، باعث خُسران خودم و خانواده ام شده، از اظهار آن كوتاهي نكرده ام. هرچند هرگز بيشتر از آنچه بضاعت ناچيز يك بشر عادي است، براي خود «رسالتي» قائل نبوده و نيستم.اما «بيان حقيقت» نمي گذارد از كنار حق كشي و خيانتهاي آشكار با بي توجهي بگذرم و در اين راه، گاهي حقوق اوليه بشري ام را نيز از دست داده ام. و تو شاهد بوده اي و هستي.
خدايا!
تو سرشت مرا چنين آفريده اي و قطعا" در بارگاهت براي اين بنده حقير، تقديري و سرنوشتي معيّن كرده اي. اگر چنين نبود، اين «زبان سرخ» را در كام من نمي كاشتي و مرا به بيان حقيقتهايي كه همواره «سر سبزم» را تهديد كرده است، وادار و رهنمون نمي ساختي.
تو شاهدي من نه «درويشم» ونه ادعاي بي نيازي و غنا دارم. و نه «شهوت» نام و شهرت دارم. انساني ميانه ام. خوب ميداني بدنبال نان مختصري براي امرار معاش بوده ام ولي «بنده مال و ثروت» نبوده ام و كسب مال و جاه و مقام هدفم نبوده و نيست و قلمم را هم هرگز تملق گوي صاحبان قدرت و مقام نكرده ام. من نميدانم چرا سرشت مرا چنين بي ميل و بي شهوت نام و نان ساخته اي؟ اما خوشحالم كه چنين هستم. تو بهتر از همه ميداني كه اولويتهاي اين بنده ناچيزت در زندگي، همواره دست يافتن به «جوهره عشق» و «روح حقيقت» بوده كه گاهي آن را در سيماي يك «كلمه»، يك منظره از طبيعت، يك زن زيبا، يك آفتاب درخشان، يك زمين مستحكم و يك زمانه سرشار از فتوت و جوانمردي و بخشش و عاشقي جستجو كرده ام.
ميداني كه همواره بدنبال نوشتن و «انعكاس زيبايي» در هر چيزي بوده ام كه تو خلقش كرده اي و من توانسته ام ببينم و از آن انعكاسهاي شگفت آور زيباييهاي تو، نوشته ام. گفته ام. و گاهي هم نتوانسته ام بگويم و بنويسم و مانند «گنگي خوابديده» در بيان زيباييهايي كه ديده ام، دچار هيجان و لكنت زبان و درماندگي شده ام. تو خوب ميداني عشق من به زيبايي، منشأ و محّرك اصلي همه زندگيم بوده و هست. و بخاطر عشق به زيبايي، عاشق تو شده ام و مشغول شده ام به نوشتن، نقاشي كردن، فيلم ساختن، گفتن، شنيدن.
خدايا! خوب ميداني «عرصه سياست» را آلوده تر از آن ميدانم كه در آن حيطه وارد شوم و چيزي بنويسم. ورود من به سياست هم، صرفا" براي «نقد زشتي هاي آن» بوده است. نه از نوشته هايم نردباني براي خود ساخته ام و نه در گفتن زشتي كارهاي سياستمداران، لحظه اي درنگ و احتياط كرده ام. ميداني كه گاهي توپ سرنوشت نسل من، بي آنكه بخواهيم در حياط بزرگ سياست افتاده و دين و اجتماع و اقتصاد و فرهنگمان، بوي سياست گرفته و گاهي ناچار شده ايم به سياسي نويسي. اما ديده اي كه سياست را هم از عينك زيبايي و زشتي و حق و باطل نگاه كرده ام. سياست براي من در نگاه خيره و زيباي «ندا آقا سلطان» مُرده و من بارها سياست را در حين جناياتي از اين دست ديده ام و دامنم را از آن بركشيده ام.
خدايا! گاهي به سكينه و آرامشي كه ديگران دارند، غبطه مي خورم. گاهي آرزو ميكنم كاش اينقدر با ديدن هرنوع حق كشي، خونم به جوش نمي آمد و واكنش نشان نمي دادم و براي خود و خانواده ام، مشكل و محدوديت و تهديد و خطر درست نمي كردم. اعتراف ميكنم گاهي خواسته ام «جرزني» كنم.خواسته ام بيخيال باشم. خواسته ام واقعيتها را نبينم. مثل ديگران زندگي كنم. گاهي سعي كرده ام بگويم «بمن چه؟» اما درست زماني كه فكر كرده ام موفق شده ام بزنم به جاده بيخيالي، تو مرا درست وسط جاده هايي قرار داده اي كه كاميون «واقعيت» از روي «نعش بيخيالي» من عبور كرده و هوشياريم را بيرحمانه بازگردانده است.
خدايا! «مستي» و «بيخيالي» را از من دريغ كرده اي. وقتي تو نخواسته اي خواب آلود و بيخيال باشم، صدها جرعه شراب هم مرا بيخيال نمي كند، بلكه حتي «ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد»! تصوير ظلمي كه ديده ام، تا بيانش نكنم و ننويسم، لحظه اي ذهنم را راحت نمي گذارد. نمي گويم تو 24 ساعته مشغول ذهن مني. اما مطمئنم تو آنچنان تكثري داري كه به تعداد همه مخلوقانت، در همه آنها تكثير شده اي و هر كدام را به نوعي رصد يا هدايت مي كني. هشدار مي دهي. در چاه مي اندازي. گريه شان را در مي آوري. و نازشان را مي كشي. اين چيزي است كه مرا عاشق تو كرده. هر كار تو زيباست. خود خود زيبايي است.
خدايا! تو ميداني كه اين اولين بار نيست براي بيان حق و دفاع از راستي، خسران و بدبختي و گرفتاري و آوارگي را به جان خريده ام. تو ميداني در زمانه اي كه رئيس جمهور خاتمي «احوالپرسم» بود، از هر فرصتي استفاده مي كردم تا «درد مردمي» را كه با من سخن گفته بودند، به او منتقل كنم و با اظهار حقيقت، برخي از متمّلقان و اطرافيان، از من خشمگين مي شدند و بالاخره سالها خانه نشينم ساختند. تو ميداني سالها انزوا و «تحريم» را به جان خريدم و تحمّل كردم فقط براي آنكه قادر نبودم و نمي خواستم لحن صريح و حق طلبانه ام را تغيير دهم. اين صراحت و حقيقت گويي، هميشه براي عده اي تلخ و ناگوار است. و به جاي اصلاح خود، سعي مي كنند آينه حقيقت گوي را بشكنند.
خدايا! گاهي شكوه دارم كه چرا مرا آينه صفت ساختي و چرا هيچگاه مرا از انعكاس صريح بي عدالتي ها و ظلمها معذور و بازنشسته نمي كني. ديده اي كه گاهي پرخاش كرده ام و حتي كفر گفته ام. ولي دوباره نادم و پشيمان به درگاهت بازگشته ام و بر عادت و سياق قبلي خود بوده ام. و مي بينم جوهره اي كه تو از وجود من ساخته اي و خواسته اي، همين «عذاب شيرين حقيقت گويي» بوده و نگذاشته اي لحظه اي از مسير آن كناره بگيرم و جا بزنم.
خدايا! اين روزها كه از مأمن و خانه و كاشانه خود دور مانده ايم و از تهديد «بازداشتهاي فله اي» مأموران نايب امام زمان(!) خانه بدوشيم، بيشتر از هميشه به اين انديشه ميكنم كه آيا بايد چشم بر آن خيانت آشكار و آن حق كشي بزرگ مي بستم؟ آيا بايد بر چشمان بازمانده و معصوم «ندا» و جسم تيرخورده جوانان نازنين ديگر، چشم مي بستم؟ آيا بايد بر آنهمه بي عدالتي كه با نام تو و دين تو، بر مردم كشورم مي رود، چشم مي بستم؟ خدايا من در نگاه آخر «ندا» تماما" زيبايي ديدم. عشقي را ديدم كه «ناتمام» ماند. بُهتي را ديدم كه از اينگونه پايان ناگهاني و معصومانه زندگيش داشت. «زيبايي تو» را در آن چشمهاي نيمه باز ديدم و نتوانستم بر بي عدالتي رهبران چشم ببندم و چيزي نگويم و ننويسم. ميدانم با اين نوشتن، خشم «خدايان زميني» را برانگيخته ام. ولي خوشحالم بي خاصّيت نبوده ام و صدايي بوده ام از مردمي كه «حق» خود را خواسته اند و به ناحق كشته مي شوند. ربوده و زنداني و شكنجه مي شوند. اينان همگي بندگان تو هستند كه چنين مورد ستم قرار مي گيرند. مي داني كه به دفاع از بندگان تو و هموطنان خود نوشته ام و مي نويسم و از عقوبت نوشتنم ترسي ندارم.
خدايا! اين روزها در «مملكت خويش» غريبه و سرگردانيم. كشورم امن نيست. براي بيان حقيقت بايد مخفي باشيم و بدنبال جاي امني بگرديم. اينهمه را در راه تو كردم و ميدانم كسي كه با تو معامله ميكند، حتي اگر زنداني و اسير و كشته شود، ضرر نخواهد كرد. در سرزمين مادري غريبه و سرگردانيم اما هنوز در سرزمين توئيم كه نهايتي ندارد و تا در حصن امن تو هستيم، عذابي نخواهيم ديد مگر آنكه تو بخواهي.
خدايا در آخر اين نجواهاي غريبانه، بگذار در حضور مردم و خوانندگانم با تو «اتمام حجت» كنم. جلوي همه اينها بگويم هر كجا هستم، صاحبم تويي. بنده ات را هر طور كه مي خواهي و مي فرمايي به «دامان امن» خود راهنمايي كن. فرزندانم را از گزند دژخيمان گروگانگير در امان بدار. خدايا اگر راضي شوي به دلبندانم آسيبي برسد، جلوي همين مردم از تو شِكوه ميكنم و دردهايم را مقابل همين مردم مي گويم. ميدانم كه تو مثل خدايان زورگوي زميني نيستي و تحمل شنيدن انتقاد و حتي كفر بندگانت را داري و داغ و درفش و جلادان بيرحم را به سوي آنها روانه نخواهي كرد. هرچند اينها همه اين ستمها را به نام تو مي كنند.
خدايا! به من كمك كن به حقيقت جويي و حقيقت گويي ادامه بدهم. و عاقبتم را ختم به خير و با عزّت قرار بده. صميمانه دوستت دارم و عاشق همه تقديرها و تدبيرهايت هستم. ميدانم هرچه شود، توبسيار بزرگتر از همه اين خدايان زميني هستي و براي من و خانواده ام سرنوشتي نيكو تقدير ميكني. چرا كه «هرچه از دوست رسد نيكوست».
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:23 توسط سحر
|